بودن هایم رفت به حساب نبودن هایم؟


پس نبودم که گمانم بود که بودم


و این عشق هایی هر از گاهیم هم رفت به حساب بی وفایی هایم؟


پس نبودم عاشق !


سخترین لحظه ، دیدن نابترین احساس است و ندیدن احساسش!


شاید دیدم نابترین را اما نه احساسش !


و سالیانی است قصه بودن من ، همان رنج نامه های توست


و سالیانی است قصه درد های تو ، همان نبودن های من است


و سالیانی است کشیدی رنج از درد تیر های من


و سالیانی است نفهمیدم نشانه تیر هایم به کجا می روند!


نوشته شده توسط پسر انسان در شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۰ |
یه شب جمعه دیگه

امشب؟

باید دلا پر بزنه 

چنتا دل تو خط هوایی آسمون پر زده؟

امشب؟

باید دلا بارونی شه اونقدر که سیلاب تموم سیاهامونو ببره

چنتا دلو سیلاب زده؟

امشب باید چشامون بارونی شه اونقدر که عاشقونه پلکامون بشکنن

چنتا چشم بارونی پلکاشون شکستن؟

راستی چرا بارون نمیاد؟

تا صبح وقت زیادی نمونده 

شاید فردا باشه 

شاید فردا دیر باشه

تا انا المهدی وقت زیادی نیست............

نوشته شده توسط پسر انسان در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۰ |

عشق


مهدی


انتظار


سکوت


ظهور


رویم سیاه!


نوشته شده توسط پسر انسان در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۰ |
باران یعنی تو می آیی


هستیم تا وقت بارش


اگرچه ایستاده بودن سخت است


اما هستیم تا وقت بارش


تو بیا اگرچه من نبودم


نبودم را بگذار به حساب های بی حسابیم


..................................

بسم الله با ...ب...


شروع کردم تا کی؟!

نوشته شده توسط پسر انسان در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۰ |