همیشه دوست داشتم یاد بگیرم، از انسان های موفق اطرافم آموختم که فضائل انسان ها را گلچین کنم اگر داشتم به کمال برسانم اگر نداشتم که خانه ای برایش بنا کنم! اینکه انسان کمال طلب است را دوست دارم!!اما همیشه سعی کرده ام خودم باشم ! هزینه هم داده ام اما خودم بوده ام! انسان باید خودش باشد! یاد میگیرد که در کالبد خودش نهادینه کند ! احمد یاد میگیرد که خودش را بزرگ کند!خیلی ها اسم این را می گذارند غرور اما اگر غرور است بگذارید باشد میچربد به بی هویتی و سرگردانی! 

با این همه  اکنون یک هفته ای می شود که انگار حالم گونه ای دیگر است! انگار خودم نیستم !!هفته گذشته به یقین رسیدم اما بر احساس خوبش نتوانستم غلبه کنم! بیم آن دارم که خودم نباشم! یک هفته است مدام فکر هستم! آشفته بازاری است درون ذهنم! نمی توانم به جمع بندی درست برسم، همه چیز با هم مخلوط شده اند، برخی قوانین نقض شده اند انگار! وقتی به یقین میرسی خیلی خوشحال می شوی مخصوصا اگر این یقین در نتیجه حل مهمترین مساله زندگی ات باشد اما خدا نکند این وسط احساس هم قاطی شود،کنترل نشود ممکن است همه چیز از دستت خارج شود! ممکن است از خودت کنده شوی مخصوصا اگر آدم احساساتی ای باشی! یک هفته است حقیقتا نتوانستم احساسم را مدیریت کنم کاملا غیر ارادی!!! احساس خودش را به من تحمیل کرد به جای من حرف زد! بازگو کرد و گفت! نباید اینچنین میشد!!!!عیبی ندارد گاهی انسان ممکن است از خود بیخود شود! به شخصه این تجربه را نداشتم نتوانستم مدیریت کنم!!! فکر کنم خلوت کمک میکند اشراف پیدا کنم

پ ن اول :

تا یک مدت پست جدیدی در این جا نخواهم نگاشت و به هیچ وبلاگی سر نخواهم زد تا متمرکز شوم  و به مقام مدیریت برسم ! اگر دیدم نشد کلا تا وقتی دوباره مدیر نشدم به این فضا نخواهم آمد! 

پ ن دوم :

حضور احساس ممکن است تکامل را دربر داشته باشد چه بهتر! اما مدیریت نباید شود؟!!!در خود فرو رفتن خیلی چیز ها را درست می کند، فکر می آورد.می خواهم به تکامل برسم .......

نوشته شده توسط پسر انسان در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۲ |


شب آرزوهاست

یوسف فاطمه !

می گویند در لیلة الرغائب خدا دنبال بهانه است که آرزو ها را برآورده کند

امشب آرزو می کنیم که فردا صبحانه فرج را با تو نوش جان کنیم

این که زبان حال من نبود 

می دانم از دهان من گشادتر است 

من فقط حرف دل قطره های اشک خوبانت را نقل کردم!!!


درد نوشت :

جسارت است 

اما

تو را به حق پلک های زخمی منتظرانت 

ظهور کن...

نوشته شده توسط پسر انسان در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۹۲
سر ظهر یکباره صدای اذان مسجد و صدای اذان تلوزیون با هم آمیخته شدند! جوریکه صدای اذان تنها نوای چیره اطرافم شده بود... و چه حسی زیبا دارد این نوا! وقتی بلند و رسا می شنوی "شهادت میدهم علی ولی خداست" خون درون رگ هایت به جوش می آید، احساس غرور می کنی که در اینجا یعنی سرزمین همت و خرازی می توانی به کوری چشم مغیره های زمان نام علی را فریــــــاد کنی! اینجاست که بغض گلویت را می گیرد و به خودت می گویی با حسرت "کاش مقبره خوبان عالم همه اینجا جمع بودند ! می خواستم ببینم دیگر کسی جرات نبش قبر کردن و آتش به پا کردن پیدا می کند؟!!!"

در اذان این خداست که صدایمان میزند، اصلا گفتمان دارد ...وقتی موذن می رسد به "حی علی الصلاة"بند بند وجودت یکپارچه آرامش میشود، سر ذوق می آیی، خدا با عشق می خواندت که:

"بسم الله... وقت عشق بازی فرا رسیده ...اراده کرده ام که مونس تنهایی هایت باشم!"

چقدر طعم شیرینی دارد، غرور دارد ، اشک دارد ،شور دارد که خدا اراده کرده  تو او را بخواهی، بخوانی!!!خیلی ویژه و خاص این لحظه ها را دوست دارم،و صد افسوس، روزی میرسد که حسرت این دوست داشتن را هم میخوریم ،دیده ام که خیلی ها حسرت به دل رفتند و من میترسم از روزی که من هم حسرت لحظه لحظه های این دنیا را بخورم.

پ ن اول :

حضرت صادق عليه السلام فرمودند: "از خودت براى خودت بازگير، از تندرسيت پيش از آنكه بيمار شوى باز گير، و در توانائى پيش از آنكه ناتوان گردى، و در زندگى پيش از مردن (از خودت به نفع خودت بهره‏ بردارى كن)"أصول الكافي، ج‏4 ؛ ص193

پ ن دوم :

گاهی باید ولوم ترک های احساس و حتا یقین را کم کرد ،خیلی کم چیزی شبیه به mute جوریکه هیچ گوشی نشنود! ....و گرنه خراب میشود ، تصور اشتباه ایجاد می کند...


نوشته شده توسط پسر انسان در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۲ |
سخت است صبر! نیست؟! مثلا اینکه حرفی در دلت یکسال جا خوش کرده باشد و هیچ چیز برای گفتنش آماده نباشد، برایت عجیب سخت خواهد شد! می خواهی اصلا دق کنی! که نکند دیر شود برای گفتن!!اما خب از این طرف هم می گویی اگر الان بگویم مصداق عینی چیدن میوه نارس از درخت خواهد شد و همه چیز خراب می گردد! پس عطشت بیشتر شده حساس تر خواهی شد و نتیجه میشود این که، این حرف دل در دل مانده که شده است کانه فنر فشرده شده ،در کنار تمام مشکلاتت اصلی ترین دغدغه ات می گردد ؛اگرچه دغدغه مقدس و عزیزی هم هست و اصلا سرنوشتت را قرار است رقم بزند اما خب این عطش و نگرانی(فنر فشرده شده) که محصول صبر است کار را خراب می کند!!! صبر خیلی سخت تر از این حرف هاست، شعار که نیست هی فریادش کنیم، حرف هم نیست! بحث سر عمل است!عمل! اما از آنجا که در خلقت خداوند بن بستی وجود ندارد برای این دق کردن ها هم راه چاره تعبیه شده "توکل" یک کلمه است اما برای خودش دریای آرامش است!! وقتی به وعده خداوند فکر می کنی آسان می شود شوخی که ندارد خدا! وقتی می گوید من با صابران هستم یعنی پای یا علی ام می مانم! طبق فرمایش خودش حق نداریم حتا سر سوزن هم به یا علی اش شک کنیم!

چشم پروردگار!

سمعا و طاعتا!


پ ن اول:

گاهی وقت ها منتظر حتا یک جمله دو کلمه ای هستی تا به مقام آرامش و یقین برسی! و می رسی! اصلا  یک جمله دو کلمه ای گاهی وقت ها کاری می کند که یک کتاب 500 صفحه ای از انجام دادنش عاجز است

نوشته شده توسط پسر انسان در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ |

گاهی میترسیم که :

"نکند فقط خیال باشد"

"نکند فقط تصور قلبت باشد"


پ ن اول:

اما دلت قرص است که حداقل خدا و خلیفه اش خیال نیستند!

پ ن دوم :

حال شیخ عباس بهتر شده است!

اگرچه خوب نیست اما از حالت شبه کما خارج شده و حرف میزند!میگویند دردش هم کمتر شده

نمیدانم این لطف جزو رحمانیتت است یا رحیمیتت

اما هر چه هست

مهربانی ات را شکر

نوشته شده توسط پسر انسان در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ |
این روز ها همه با بغض لبخند میزنیم
زیاد یادش بخیر میگویند این روز ها
یادش بخیر

مادر بزرگ دوست داشتنی ام که با بابا بزرگ حرفش میشد و بهانه جویی میکرد چشمم به لبان بابا بزرگ دوخته میشد که ببینم کی صبرش تمام میشود اما او فقط لبخند میزد ،میخندید و قربان صدقه بی بی میرفت  و بی بی عزیز کم می اورد و همه چیز حل میشد...

عیدی یک بار کمین کردم تا از دور نگاهش کنم ، دیدم اشک میریزد در خلوت خودش و همگی اشک شدیم

از هفته پیش حالش خرابتر شده است، عمه می گوید شدید!
محسن میگفت او که هیچ زمان از درد ناله نمی کرد یک هفته است 
فقط خدا را می خواند و چشم به آسمان دوخته است 
و اما
حالا دیگر هیچ نمیگوید ،
حالش خراب است!
 

حالم گرفه است ...

حالمان گرفته است ...

امروز حال هر کس که ارادت دارد به شیخ عباس گرفته است !

دکتر دیروز گفت که "متاسفم اما آماده باشید شاید تا چند روز دیگر با این حالش راهی شود"!!!

دم مسیحایی میخواهیم 

دلم این روز ها بیش از پیش تنگ شده است

دلم تنگ تمام خنده هایش است

دلم تنگ قصص انبیایی است که او برایم تعریف میکرد

 دلم تنگ تمام خاطراتش  است

حال بابا بزرگ خوب نیست

حال من هم خوب نیست

خدایا

به حق حمد شفایت 

 شفا ...شفا ...شفا

نوشته شده توسط پسر انسان در سه شنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۲ |