حالم با افراط خوب نیست.یک روز میروی سفارت انگلستان فتح میکنی در اوج بی فکری و بی بصیرتی.روز دیگر می تازی بر پسرک تازه دین مدار شده که چرا هنوز سیگارش ترک نشده در حالی که اتفاقا می خواست ترک کند نم نم!! و ندانستی نه نفهمیدی او که تازه در جمع دین مداران قرار گرفته قطعا انتظار یک رفتار ناب محمدی دارد!!!!امام خامنه ای  گفتند بصیرت ! فقط برای هاشمیون نیست بصیرت! فقط برای فتنه گران نیست بصیرت!غیبت فقط برای غیر هیئتی ها گناه است؟! نصایح تندت بی نتیجه ماند؟؟؟؟به جای آنکه قصه عرق خور شدن فلانی را به بچه های هیئت بگویی تا حساب کار دستشان بیاید که با که طرف هستند!!!  می توانستی با بزرگ جمع فقط مطرح کنی تا شاید هدایت حاصل شود!

اما حالم هم با تفریط هم عجیب بد میشود. توی ترافیک داری سخنرانی گوش می دهی تا ماشین بغلی با دوست دخترش کنارت توقف کرد سریع صدا را قطع می کنی که نکند بفهمند دین مداری!بعد می آیی و هی تز می دهی که چه نکردیم و نکردیم!در دانشگاه لباس مشکی را محرم نمی پوشی نکند دختران کلاس مسخره ات کنند و از 1000متری قبر شهدا هم عبور نمیکنی نکند بگویند امل است!

بیدارمان کن قبل از بیداری

نوشته شده توسط پسر انسان در جمعه چهاردهم مهر ۱۳۹۱ |
بدون اغراق هنوز هم دلم برایش عجیب تنگ میشود ! نیمه شعبانِ هشتاد و شش بود .یادش به خیر! در حال تدارک آخرین برنامه سلام بر آفتاب آن سال بودیم که به یکباره گوشی زنگ میخورد "احمد بیا بدو.....باید بریم.....آقا سید شهید شده!!" در کنارش آرامشم جنسش فرق داشت!عشق داشت نفسش و شوخی هایش! وقتی گفتند شهید شیمیایی , فکر کردم فقط من را قابل ندانسته بود ! دیددم حتی مجتبی و عروس عمه هم نمی دانستند! سال ها رنج کشید و دم نزد! سرفه میکرد و میگفت "امان از این ریه های خراب چیزی نیست!" و من حالا میفهمم که واقعا هم چیزی نبود!! عشق بازی که این حرف ها را ندارد! بعد از شهادت بود که مجتبی علت جمعه گردی های پدرش را فهمید , صلواتی تا آنجا که وقت بود  و هر تعداد از نماز گزاران را که می توانست , تا محل نماز جمعه با خود همسفر میکرد!

آقا سید هنوز هم برایم زنده است

هنوز هم برایم هضم این کلمه ی قرمز که پشت نام او جا خوش کرده است , سخت است:

شهید سید علی فارسی

نوشته شده توسط پسر انسان در شنبه یکم مهر ۱۳۹۱ |