والله مع الصابرین .......
پ ن اول :
انتظار - سکوت - زمان - . . . . . . .
پ ن دوم :
خبر بد این روز ها برای من "دکتر جلیلی هم گفت نمی آیم"! چه آشفته بازاری شود بازار سیاست 92 مان! باید خوب فکر کنیم ! بدون حب و بغض تحلیل کنیم ! فرد لایق ریاست جمهوری همراه صفاتی چون تقوا ، ولایتمداری ، تخصص و تجربه باید اخلاص و حیا هم داشته باشد!
حرف دل :
سلام حاج ابراهیم همت ؛
حالمان خوب است اما تو باور نکن....
مقصود دلم مهر و وفا بود چنین گشت
گر قصد دلم جور و جفا بود چه می شد؟
چند وقت پیش در مدرسه فیضیه بودیم ،همراه رفیق شفیقمان محمد زارعی عزیز (برادر کیوان و جعفر زارعی عزیز!:)) (برای دیدار با حاج آقا زکریایی ،این حضور همانا ،دیدن مدرسه همانا ،دیدن یک جین آخوند سفید و سیاه همانا و یادآوری آرزوی دیرینه همانا!!
همانطوریکه بوی یک عطر تو را به خاطره ها و آرزو ها میبرد من را هم بیشتر اوقات یک عمامه به عمق یک آرزو پرتاب میکند!!اول دبیرستانم را خیلی دوست میدارم ،افکارم جهت داشتند .همان موقع پایم را در یک کفش کرده بودم که میخواهم آخوند شوم ،بروم حوزه علمیه و سرم را مزین به عمامه کنم؛ تصورم این بود به مجرد اینکه آخوند بشوم دنیا تغییر میکند حتما! میتوانم با آن پارچه سفید کاری کنم کارستان و نور به زمین صادر کنم جوریکه بازار ها ،شهر ها ،خانه و مدارس عرشی شوند و افلاکی!!!مشکل آنجا بود که درس خوان بودم و همه توقع یک رتبه دو رقمی از همان موقع داشتند و میگفتند "احمد جان ما ایشالله یک مهندس بزرگ خواهد شد دیگر؟!!!!"مخصوصا سال بعدش وقتی دختر خاله ی پدر کامپیوتر دانشگاه تهران قبول شدند توقع بالاتر رفت !!کسی نبود بگوید او کجا و من کجا!!!جزو نخبه های کامپیوتر ایران شدند و الان همراه همسر محترمشان دارند در کانادا در مقاطع عالیه به تحصیل و تدریسشان میپردازند و ما داریم پست مینویسیم، اینجا در تهران، نخبه هم که نیستیم!!!خلاصه پدر و مادر مخالفت شدید خود را اعلام کردند که هنوز بچه ای و شور زود گذر گرفته تو را بنشین سراغ درست و فکرت را متمرکز هدف بزرگت کن !!هر چیزی حدی دارد... همین مانده دیگر از حوزه علمیه جمع و جورت کنیم ! تو میتوانی در ظرف علم به دین و انقلاب خدمت کنی !! این مخالفت ها سبب شد که دکمه غلط کردم را فشار دادم و بی خیال عمامه و عبا و منبر و نور و افلاک و تغییر شدم.
از آنجا که هر چه بماند در ذهن و پاسخ منطقی به آن داده نشود همچون آلارم نوتیفیکیشن میس کال و یا پبامک هی جلوی چشمت می آید ،دوباره عشق روحانی شدن در ما شیدا شد .سال پیش همین موقع ها بود که دوباره آلارم داد که با اینکه هیچ در چنته نداری اما خیالی نیست تو باید یک عدد آخوند منبری شوی و مخ ملت را بجوی !!شده باشد یک نفر را هدایت کنی باید آخوند شوی، سر از حوزه دربیاوری که تکلیف توست!!! باید از این عالم ببری و به جاهای خوب بهشت فکر کنی نه آن پایین مایین ها!!!خلاصه جدی تر از قبل مطرح شد و جدی تر از قبل ما را اسیر خودش کرد .اینبار با چند عدد متخصص امر هم مشورت نمودم ،به حوزه مد نظر هم فکر کردم و مدام در اندیشه آن عمامه سفید یخچالی پاک بودم... اما باز هم خانواده مخالفت کردند .پسر عمه و پسر خاله و دایی هم که وقتی از تصمیم جدی من مطلع شدند!!! و فهمیدند مثل همیشه اینبار هم مرغمان یک پا دارد شروع کردند به تیکه پرانی، که حاج رضا را کم داشتیم (شوهر عمه عزیزم) اینهم اضاف شد ...حوزه علمیه تو را کم داشت که شکر خدا با آخوند شدنت به کمال خواهد رسید و یک جین نمک پرانی دیگر !! گوشم بدهکار این کنایه ها نبود اتفاقا ابتدا مصمم تر هم شدم و به فکر اتمام هر چه سریعتر درسم افتادم اما مخالفت خانواده جدی تر از قبل شد و ناراحتی و "نارضایتی"را در چشم هر دو موجود دوست داشتنی میدیدم حتا زهرا هم مسخره میکرد میگفت وای داداش تو رو خدا میخوای با لباس آخوندی بیای تو مهمونیا یا مدرسه من ؟؟؟؟از این ریش بلندا میخوای بزاری؟؟؟؟
تز خانواده این بود: 11سال تحصیلت طول میکشد خب؟! تا تازه یک عمامه به سر شوی یعنی در سن 34-5سالگی یعنی عمرت در در جا زدن تلف میشود یعنی نوعی عقبگرد در زندگی !!!!چون خیلی دیر بود فرض گرفتند بر ما که فکر کن علی کریمی از سن 25 سالگی تازه شروع کند آموزش دیدن فوتبال ، بعد بعد از چند سال بشود یک فوتبالیست آماتور و تا بیاید حرفه ای شود دیگر باید اشهدش را بخواند!!!! (البته اگر به من بود این به قول اطرافیان عقبگرد را به جان میخریدم اصلا وقتی تصمیم گرفتم قرار شد به جان بخرم (یا تصمیم نمیگیرم یا بگیرم باید ته ماجرا را بیرون بریزم)و گفتم فوقش درآمد زندگی ام خیلی ساده و البته صاف میشود) با برخی هم که مشورت کردم همین ادعا را تایید کردند و منطقی هم به نظر می آمد !!! انگار زمان طلایی اش همان موقع دبیرستان بود ! پدر به شدت و به میزان کمتر ،مادرم مخالف بودند و پشت بند تزشان میگفتند مگر شرط دین پژوهی در روحانی و منبری شدن است ؟؟ زهرا هم که میگفت به تو نمیاد داداش باور کن نمیاد دیگه باید مثل عمو رضا باهات حرف بزنیم !!تو هم مثل عمو رضا کتابی حرف بزنی!!!خلاصه نتوانستم دلخوری این دو موجود بی نظیر زندگی ام را ببینیم،دلم را میلرزاند و همیشه در وجدان درد باید سر میکردم !!!
نتیجه تمام این مخالفت ها و تز ها :
اکنون دوباره من ماندم و حسرت یک عدد عمامه سفید یخچالی شیک.خلاصه آخوند شدن به ما نیامده است!مهمترین دلیلش هم نداشتن لیاقت است بی شک!
پ ن اول:
مدتی است به آن اتفاق خوب ،خوب فکر میکنم .امیدوارم میدانم آن اتفاق خوب رقم خواهد خورد ، مطمئنم و آرام ،چون با خدا بسته ام محکم و قرص، به زمان هم فرصت داده ام تا بهانه ای نیاورد دنیا.
پ ن دوم :
بهترین تصمیم دنیا را هم بگیری وقتی رضایت پدر و مادرت نباشد به هیچ هم نخواهی رسید !
پ ن سوم:
این چند پست اخیر خیلی طولانی شد گل سر سبدش همین این پست بود!! شاید حرف های دلم دنباله دار شده اند!!
کاش جوری شود که دوباره گوی سبقت برباییم از هم برای شهادت
کاش امروز صف تخریب چی های زمان طولانی تر از صف مرغ های منجمد فروشگاه ها باشد
.
به هر حال مال این کار نیستم نه هیچ سرمایه ای دارم و نه تجربه کافی برای این کار !!!فقط انگیزه دارم همین!انگار انگیزه هم این روز ها با رویای دور و دراز دست نیافتنی فرقی ندارد!
در کل باید یک تاسف بزرگ خورد به حال صاحبان این کسب عجیب و تلخ!!! به جرات به جرات تمام کافه ها محل بسته شدن عهد اخوت انسان ها با جناب شیطان شده اند!!! این حال آدم را خراب میکند و تو حس میکنی بودن بیشتر از یک دقیقه در کافه حکم سقوط را برایت دارد
پ ن اول :
گفتند باید در سال جدید آماده باشید که نکند اتفاقات 88 تکرار شود که شد باید همچون گذشته وسط میدان باشید.هستیم یار بگوید بسم الله تا ته خط میمانیم همچون دوران فتنه سیاه اخیر.شده باشد همچون محمد انگشتمان از کار بیافتد همچون همسایه حسامینا قطع نخاع شویم هستیم تا آخرش هم هستیم باز هم کف خیابان میخوابیم با یک کیک و ساندیس معمولی هم سر میکنیم هستیم.... اما کاش نیاید این روز های سیاه نیاید روز هایی که دل گل نرگس بیشتر از این خون شود نیاید روزیکه بصیرت به انباری دنیا سپرده شود.دعا میکنم که گرانی های اخیر بهانه ای برای دنیایی شدن نباشد!