این روز ها یک دنیا فکر در سرم جنبش میکند! هارد مغزم فول شده است دارد به مقام هنگیدگی میرسد!! دارم تمرین صبر میکنم! دارم تمرین عاقل بودن میکنم!اما درد دارد صبر که نتوانی حرف دلت را بزنی بی واهمه، که الان شرایط آماده نیست! وقتش اصلا نیست ! که باید به زمان فرصت جولان دهی!! اساسا دارد دنیا ما را بیچاره میکند ها!!! برای تصمیم های ما هم وقت تعیین میکند!! عقل میگوید فعلا سکوت کن!بسپار به خدا خوده خدا خبرت میکند امام زمانت هم مرام دارد ناسلامتی پدر مهربان است فعلا سکوت کن و ببند فکت را! سکوت میکنم انگار نه انگار !!!به دنیا و زمانش فرصت میدهم!  وقتی به خدای خالق فکر میکنم و خودم را میسپارم به او دلم آرام میگیرد!کلی برنامه ریزی کرده ام سپرده ام به خدایم ، هر چه خواست همان میشود اتفاق خوب قطعا میرسد اگر از دید او خوب باشد.

والله مع الصابرین .......

پ ن اول :

انتظار - سکوت - زمان - . . . . . . .

پ ن دوم :

خبر بد این روز ها برای من "دکتر جلیلی هم گفت نمی آیم"! چه آشفته بازاری شود بازار سیاست 92 مان! باید خوب فکر کنیم ! بدون حب و بغض تحلیل کنیم ! فرد لایق ریاست جمهوری همراه صفاتی چون  تقوا ، ولایتمداری ، تخصص و تجربه باید اخلاص و حیا هم داشته باشد!

نوشته شده توسط پسر انسان در چهارشنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۱ |
این روز ها آسمان حال و هوای حاج ابراهیم همت را دارد. یادواره شهدا برگزار شد... با عشقی از جنس خود حاج ابراهیم.گوشه گوشه اش خاطره شد. بغضی شده بود در دلم  گفتن از حاجی ، بالاخره خواندم از او ،حرف های دلم را هم زدم . مراسم دیشب شکر حق پر نور شد .رزمنده عزیز گفت دوباره دلم پر زد سمت فکه ...حاجی حسینی رزمنده جانباز 60ساله با اخلاص بی مثل چای برای مردم می اورد و پذیرایی میکرد! آخر کار هم ایستاد با اینکه راه خانه اش بسیار دور بود اما وسایل عاریه ای را بار پژو پرشیا اش کرد و رساند به محل مد نظر و  همه را شرمنده خود کرد...حسرت به دلم مانده است که شب شهادت و یا ولادت اسطوره هایمان نور باران باشد و صدایمان به گوش مردم دنیا برسد.اما حیف که امروز اسطوره های ما شده اند آن دسته از فوتبالیست هایی که فسادشان عالم گیر شده است!!! الگو های مان شده اند آن دسته از بازیگرانی که زندگی بدون هرزگی برایشان معنا ندارد. حال دنیا خراب است

حرف دل :

سلام حاج ابراهیم همت ؛

حالمان خوب است اما تو باور نکن....


نوشته شده توسط پسر انسان در پنجشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۱ |


. . . . . . .


مقصود دلم مهر و وفا بود چنین گشت

گر قصد دلم جور و جفا بود چه می شد؟


نوشته شده توسط پسر انسان در یکشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۱

چند وقت پیش در مدرسه فیضیه بودیم ،همراه رفیق شفیقمان محمد زارعی عزیز (برادر کیوان و جعفر زارعی عزیز!:)) (برای دیدار با حاج آقا زکریایی ،این حضور همانا ،دیدن مدرسه همانا ،دیدن یک جین آخوند سفید و سیاه همانا و یادآوری آرزوی دیرینه همانا!!

همانطوریکه بوی یک عطر تو را به خاطره ها و آرزو ها میبرد من را هم بیشتر اوقات یک عمامه به عمق یک آرزو پرتاب میکند!!اول دبیرستانم را خیلی دوست میدارم ،افکارم جهت داشتند .همان موقع پایم را در یک کفش کرده بودم که میخواهم آخوند شوم ،بروم حوزه علمیه و سرم را مزین به عمامه کنم؛ تصورم این بود به مجرد اینکه آخوند بشوم دنیا تغییر میکند حتما! میتوانم با آن پارچه سفید کاری کنم کارستان و نور به زمین صادر کنم جوریکه بازار ها ،شهر ها ،خانه و مدارس عرشی شوند و افلاکی!!!مشکل آنجا بود که درس خوان بودم  و همه توقع یک رتبه دو رقمی از همان موقع  داشتند و میگفتند "احمد جان ما ایشالله یک مهندس بزرگ خواهد شد دیگر؟!!!!"مخصوصا سال بعدش وقتی دختر خاله ی پدر کامپیوتر دانشگاه تهران قبول شدند توقع بالاتر رفت !!کسی نبود بگوید او کجا و من کجا!!!جزو نخبه های کامپیوتر ایران شدند و الان همراه همسر محترمشان دارند در کانادا در مقاطع عالیه به تحصیل و تدریسشان میپردازند و ما داریم پست مینویسیم، اینجا در تهران، نخبه هم که نیستیم!!!خلاصه پدر و مادر مخالفت شدید خود را اعلام کردند که هنوز بچه ای و شور زود گذر گرفته تو را بنشین سراغ درست و فکرت را متمرکز هدف بزرگت کن !!هر چیزی حدی دارد... همین مانده دیگر از حوزه علمیه جمع و جورت کنیم ! تو میتوانی در ظرف علم به دین و انقلاب خدمت کنی !! این مخالفت ها سبب شد که دکمه غلط کردم را فشار دادم و بی خیال عمامه  و عبا و منبر و نور و افلاک و تغییر شدم.

از آنجا که هر چه بماند در ذهن و پاسخ منطقی به آن داده نشود همچون آلارم نوتیفیکیشن میس کال و یا پبامک هی جلوی چشمت می آید ،دوباره عشق روحانی شدن در ما شیدا شد .سال پیش همین موقع ها بود که دوباره آلارم داد که با اینکه هیچ در چنته نداری اما خیالی نیست تو باید یک عدد آخوند منبری شوی و مخ ملت را بجوی !!شده باشد یک نفر را هدایت کنی باید آخوند شوی، سر از حوزه دربیاوری که تکلیف توست!!! باید از این عالم ببری و به جاهای خوب بهشت فکر کنی نه آن پایین مایین ها!!!خلاصه جدی تر از قبل مطرح شد و جدی تر از قبل ما را اسیر خودش کرد .اینبار با چند عدد متخصص امر هم مشورت نمودم ،به حوزه مد نظر هم فکر کردم و مدام در اندیشه آن عمامه سفید یخچالی پاک بودم... اما باز هم خانواده مخالفت کردند .پسر عمه و پسر خاله و دایی هم که وقتی از تصمیم جدی من مطلع شدند!!! و فهمیدند مثل همیشه اینبار هم مرغمان یک پا دارد شروع کردند به تیکه پرانی، که حاج رضا را کم  داشتیم (شوهر عمه عزیزم) اینهم اضاف شد ...حوزه علمیه تو را کم داشت که شکر خدا با آخوند شدنت به کمال خواهد رسید و یک جین نمک پرانی دیگر !! گوشم بدهکار این کنایه ها نبود اتفاقا ابتدا مصمم تر هم شدم و به فکر اتمام هر چه سریعتر درسم افتادم اما مخالفت خانواده جدی تر از قبل شد  و ناراحتی و "نارضایتی"را در چشم هر دو موجود دوست داشتنی میدیدم حتا زهرا هم مسخره میکرد میگفت وای داداش تو رو خدا میخوای با لباس آخوندی بیای تو مهمونیا یا مدرسه من ؟؟؟؟از این ریش بلندا میخوای بزاری؟؟؟؟

تز خانواده این بود: 11سال تحصیلت طول میکشد خب؟! تا تازه یک عمامه به سر شوی  یعنی در سن 34-5سالگی یعنی عمرت در در جا زدن تلف میشود یعنی نوعی عقبگرد در زندگی !!!!چون خیلی دیر بود فرض گرفتند بر ما که فکر کن علی کریمی از سن 25 سالگی تازه شروع کند آموزش دیدن فوتبال ، بعد بعد از چند سال بشود یک فوتبالیست آماتور و تا بیاید حرفه ای شود دیگر باید اشهدش را بخواند!!!! (البته اگر به من بود این به قول اطرافیان عقبگرد را به جان میخریدم اصلا وقتی تصمیم گرفتم قرار شد به جان بخرم (یا تصمیم نمیگیرم یا بگیرم باید ته ماجرا را بیرون بریزم)و گفتم فوقش درآمد زندگی ام خیلی ساده و البته صاف میشود) با برخی هم که مشورت کردم همین ادعا را تایید کردند و منطقی هم به نظر می آمد !!! انگار زمان طلایی اش همان موقع دبیرستان بود ! پدر به شدت و به میزان کمتر ،مادرم مخالف بودند و پشت بند  تزشان میگفتند مگر شرط دین پژوهی  در روحانی و منبری شدن است ؟؟ زهرا هم که میگفت به تو نمیاد داداش باور کن نمیاد دیگه باید مثل عمو رضا باهات حرف بزنیم !!تو هم مثل عمو رضا کتابی حرف بزنی!!!خلاصه نتوانستم دلخوری این دو موجود بی نظیر زندگی ام را ببینیم،دلم را میلرزاند و همیشه در وجدان درد باید سر میکردم !!!

نتیجه تمام این مخالفت ها و تز ها :

اکنون دوباره من ماندم و حسرت یک عدد عمامه سفید یخچالی شیک.خلاصه آخوند شدن به ما نیامده است!مهمترین دلیلش هم نداشتن لیاقت است بی شک!

 پ ن اول:

مدتی است به آن اتفاق خوب ،خوب فکر میکنم .امیدوارم میدانم آن اتفاق خوب رقم خواهد خورد ، مطمئنم و آرام ،چون با خدا بسته ام محکم و قرص، به زمان هم فرصت داده ام تا بهانه ای نیاورد دنیا.

پ ن دوم : 

بهترین تصمیم دنیا را هم بگیری وقتی رضایت پدر و مادرت نباشد به هیچ هم نخواهی رسید !

پ ن سوم:

این چند پست اخیر خیلی طولانی شد گل سر سبدش همین این پست بود!! شاید حرف های دلم دنباله دار شده اند!!

نوشته شده توسط پسر انسان در سه شنبه هشتم اسفند ۱۳۹۱ |
دلتنگ تمام برادری های گذشته هستم! برادری هایی که بوی رفاقت هایی از جنس همت و باکری میدادند!دلتنگ آن همه اتحاد هستم!دیشب دلم در کهف الشهدا دوباره قرص شد کمی بارانی شد!که وقتی در کوه قدم میگذاشتی دوست داشتی زودتر از برادر نا آشنای آشنایت سلام با گرایش لبخند شهدا حواله دهی!که برادرت کنار قبور زنده های جاوید با اشتیاق به تو که نا آشنایش هستی بالبخند شهید سلام حواله میداد .دیشب دلم بغض شد وقتی اشک های برادرانم را کنار مزار میدیدم.دلخوشم به تمام این شهادت ها .هوای آسمان هوای رفاقت ها و برادری های مان لبخند شهدا را کم دارد.

کاش جوری شود که دوباره گوی سبقت برباییم از هم برای شهادت

کاش امروز صف تخریب چی های زمان طولانی تر از صف مرغ های منجمد فروشگاه ها باشد

.

نوشته شده توسط پسر انسان در جمعه چهارم اسفند ۱۳۹۱ |
در کافه کار کرده ام دو سال پیش  اما زود خیلی زود عطایش را به لقایش بخشیدم. حال خوبی نداشتم با آدم های آنجا با عرف های آنجا!! فقط به خاطر دعوت آقا رضا ، حس کنجکاوی شدید و البته کسب یک تجربه کاری دیگر ، بود که بسم الله را گفتم!!اولین باری بود که قدم گذاشتم و البته خود تجربه ای بزرگ شد! گفت که "چطور بود احمد جان ؟" در حالیکه سرم اینور و آنور میچرخید و من من میکردم گفتم" تجربه بدی نبود اما ..." اما را که گفتم گفت با لبخند" فهمیدم برای این کار نیستی! استعداد و روابط عمومیت خیلی خوبه اما باید مطمئن میشدم مال این کار نیستی!!!" گفتم " اختیار دارید اما یه خورده زیادی دودیه اینجا ریه ام اومد تو حلقم اینقدر سیگار دود کردند این به کنار آقا رضا شما که منایی حالم خوب نیست با این فضا ..."با خنده بلند بر روی شانه ام زد و گفت "برو عمو جون تا کاسبیمونو کساد نکردی...یه شیر موز مشتی بزن بخوریم بعد برو !!"آخر کار هم یک رو بوسی مشتی و خداحافظی دائمی و حس خوب من!!
اما از حق که نگذریم همیشه دوست داشتم فضای کافه ای داشته باشم البته نه مانند کافه های بالای شهرم !!!همچون کافه کراسه کافه ای اسلامی پر از احساس ساده و ناب که وقتی آدم های کافه را مهمان کاپوچینو میکنی دل امام مهدی نلرزد و آسمان سیاه نشود.........اگر کلاس گذاشتن های مرسوم که من درس خوانده ام که مدیری مسئولی چیزی شوم را کنار بگذاریم انصافا بد کسبی هم نیست !!! میتوانی با انواع و اقسام خوردنی ها و شکلات ها هر گونه دلت میخواهد بازی کنی و طرح بزنی

به هر حال مال این کار نیستم نه هیچ سرمایه ای دارم و نه تجربه کافی برای این کار !!!فقط انگیزه دارم همین!انگار انگیزه هم این روز ها با رویای دور و دراز دست نیافتنی فرقی ندارد!
در کل باید یک تاسف بزرگ خورد به حال صاحبان این کسب عجیب و تلخ!!! به جرات به جرات تمام کافه ها محل بسته شدن عهد اخوت انسان ها با جناب شیطان شده اند!!! این حال آدم را خراب میکند و تو حس میکنی بودن بیشتر از یک دقیقه در کافه حکم سقوط را برایت دارد

پ ن اول :

گفتند باید در سال جدید آماده باشید که نکند اتفاقات 88 تکرار شود که شد باید همچون گذشته وسط میدان باشید.هستیم یار بگوید بسم الله تا ته خط میمانیم همچون دوران فتنه سیاه اخیر.شده باشد همچون محمد انگشتمان از کار بیافتد همچون همسایه حسامینا قطع نخاع شویم هستیم تا آخرش هم هستیم باز هم کف خیابان میخوابیم با یک کیک و ساندیس معمولی هم سر میکنیم هستیم.... اما کاش نیاید این روز های سیاه نیاید روز هایی که دل گل نرگس بیشتر از این خون شود نیاید روزیکه بصیرت به انباری دنیا سپرده شود.دعا میکنم که گرانی های اخیر بهانه ای برای دنیایی شدن نباشد!

نوشته شده توسط پسر انسان در چهارشنبه دوم اسفند ۱۳۹۱ |