چهاشنبه بیکار شدند برنامه هایم، رفتم گلفروشی سراغ پسر عمه عزیزم تا هم سری
زده باشم و هم به ندای "احمد کمک کمک بیا بیا" لبیک بگویم و از ذوق سرشار نهایت
استفاده را ببرم !!!و هم کمکی به کسبش کرده باشم.هر وقت میروم حالم دگرگون میشود میان سیل انبوه گل و گیاه !
ضربان قلبم را تنظیم میکند این لطافت این زیبایی ،آرامش دارد رنگ دارد شور دارد سکوت سپید دارد.
اما بر خلاف معمول این چهارشنبه حالم را خراب کرد! همیشه از بدو ورودم آرامش هدیه میگیرم هر
وقت وارد گلفروشی میشوم ابتدا گل مریم ها را بو میکنم ،بدجوری قلبم
را آرام میکند، این آخریا هم عطر شبو ها را عمیق به ریه ام حواله میدهم تا هوای
عید به سرم بزند و لحظه های ناب سال تحول برایم رنگ بگیرد دست آخر هم سراغ بچه ها میروم برای گل و بلبل گفتن و خندیدن!!
اما اینبار این آرامش میان سیاهی ها محو شده بود!خودش را پشت گل ها پنهان کرده بود که نکند دست کسی به آن برسد! چهارشنه حالم
انصافا خوب نشد ! خراب شد !رنگ ها همه به ظاهر رنگین کمانی بودند اما ذات سیاهشان را میتوانستی عمیق درک کنی!!بچه ها میخندیدند به سر تکان دادن های من "حاج احمد زنگ
بزن یه مینی بوس بیاد جمعشون کنه ببره کهریزک..." گوش نمیدادم لبخند الکی
تحویل میدادم.اینقدر سیاهی؟حقیقتا تحملش سخت بود.پسر عاشق!"از این کارت ها که روش نوشته تو تنها عشق منی دارین؟ ... بله...هفتا لطفا!!!"
بعضی وقت ها باید
یک اخم محکم به سوی مردم دنیا کنی جوریکه دلی حتی بلرزد!سخت تر از سنگ و تلخ تر از ذهر شوی برای جماعتی که قرار است
مثلا خواب باشند! که اگر به ارزش هایت توهین شد تلخ شوی تا سکوت مطلق
پیشه کنند و دیگر جرات نکنند قیمت رز هلندی را بپرسند.
شب سیاهی بود .شاید من زیادی حساس شده ام اما وقتی مومنین وارد گلفروشی میشدند و خشم شان را میدیدم به این نتیجه میرسیدم که نه حساس نیستم! واقع بین شده ام!
بیشتر ادامه نمیدهم تا انگ فاسد بودن به ما نخورد!
خلاصه به هر بهانه ای که میشد در شلوغی ها بیرون میکشیدم تا نحسی گناه نگیرد من را! بعضی وقت ها باید اینقدر بهانه بیاوری که دست از سرت بردارند و دیگر روی کمکت حساب باز نکنند!
پ ن اول :
خیلی ها فکر میکنند رئوف بودن یعنی با نامحرم گرم گرفتن! یعنی با سیاهی کنار آمدن به بهانه هدایت!به بهانه جذب!!! چرا بسیاری فکر میکنند باید به بهانه جذب با نامحرمان به ويژه رنگین کمانی های سیاه گرم بگیرند تا که حزب اللهی تبرئه شود از اتهام خشک بودن سنگ بودن؟

نوشته شده توسط پسر انسان در پنجشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۱
|
آقا
هستم تا پای جون
جوریکه غم به دلت نیاد
من چشمم سمت جمعه هاست؛
جایی که تو چشم دوختی

نوشته شده توسط پسر انسان در یکشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۱
جمکرانٍ سه شنبه عجیب حالی به حالی کرد! خوب فکر کردم حتی بعد از خروج از
صحن!! داشتم به اشک ها و دعاهای اعرابی که وسط حیات نشسته بودند و زار
میزدند فکر میکردم و به حال خودم تاسف میخوردم.سپس به حرف دوست شفیقم فکر کردم
گفت:" پاکستانی ها نامه فرستادند برای رهبری که آقا تدارک یک پزشک مجرب را
دیده ایم همه چیز پای ما، فقط اجازه بدهید دستتان را خوب کنیم !!ما داریم درد
میکشیم ، بمیریم و شما را در این حال نبینیم!! و آقا پاسخ داده بودند
عزیزانم اکنون مسائلی مهمتر از دست من در جهان موج میزند!"دردم گرفت دارم همچنان فکر میکنم!!!ناخود
آگاه یاد سال دوم دبیرستان افتادم! یک دیدار خصوصی وسط ماه رمضان برایم
جفت و جور شد با ایشان که از کف دادم.حسرتش ماند در دلم .تا کنون دیگر دیدار خصوصی نصیبم نشده است! وقتی نمیتوانم اکنون ولی فقیه را ببینم ،وقتی
به چنین سعادتی نرسیده ام پس نتیجه میشود حضرت آقا را هم
عمرا بتوانم ببینم!این است اوج بی سعادتی در قرن بیست و یکم!بدا به حال خراب!
پ ن اول :
وقتی حرمت ها دریده شدند ، آسمانی ترین حرف ها هم این وسط بیان شوند باز هم بی اثرترین ها هستند
حالا بخواهد صاحبان سخن بهترین دوستان دنیا یا که عاشقترین همسران دنیا باشند!
پ ن دوم :
هفته
پر تلاطم کنکور ها به پایان رسیدند! وقتم هم کمی آزادتر شد ، میخواهم کتاب "زندگانی
حضرت زینب کبری" را شروع کنم و برای چاشنی دوباره "ارمیا" امیرخانی را خواهم خواند.
پ ن سوم:
دلم گرفته است ! از حوادث زندگی ام که بگذرم میرسم به تمام این حرف ها ، درونم پر است از تلاطم ، دارم مدام مدام فکر میکنم به تمام اتفاقات به اینکه چرا دلیل برتری را فراموش کرده ایم حتی ما که دغدغه مند هستیم! که چرا باید تندی زبانمان باعث تلاطم های مزاحم شوند باعث درد آمدن قلب هاشوند ،این فکر ها حتی تا صبح کنکور ، حتی در جلسه کنکور هم رهایم نکرد! نمیدانم و از این نداستن هم رنج میبرم

نوشته شده توسط پسر انسان در پنجشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۱
|
یادشان رفته که نیروی انتظامی هم هست!
تمام فکر و ذکر عده ای شده است گشت و ایست و بازرسی!والا هر چیزی اندازه ای دارد!درست است که اگر روحیه مبارزه و دفاع نباشد بسیجی سرد میشود اما وقتی تعادل نیست , علم نیست , شور و هیجان هم کنترل نخواهد شد! در نتیجه همه چیز خراب میگردد!
یادش رفته که کارت بسیجش میگوید بسیجی تو قرار است برند انقلاب شوی پس مجهز شو به سلاح علم به سلاح ایمان . تو خوب باش.وظیفه امروزت خوب بودن است!!!
گفتم که بسیجی فقط نباید مجهز به گاز اشک آور باشد! دنیا از او چیز دیگری میخواهد تو باید الگو باشی...
اما میبینم انگار قرار است سنت ها حفظ شوند!
پی نوشت:
برایم این سخنان مقام معظم رهبری همیشه تازه هستند
"بسیجی بىانضباط
نيست، افراطى نيست؛ بسيج عميقاً متدين و متعبد است، اما متحجر نيست، خرافى
نيست؛ بسيج بابصيرت است، اما ازخودراضى نيست؛ بسيج اهل جذب است - گفتهايم
جذب حداكثرى - اما اهل تسامح در اصول نيست؛ بسيج غيور است، پاسدار خطوط
فاصل است؛ بسيج طرفدار علم است، اما علمزده نيست؛ بسيج متخلق به اخلاق
اسلامى است، اما رياكار نيست؛ بسيج در كار آبادكردن دنياست، اما خود اهل
دنيا نيست. اين شد يك فرهنگ"

نوشته شده توسط پسر انسان در دوشنبه نهم بهمن ۱۳۹۱
|