امروز را هم مثل روز های پیش با اصول حسابداری آغاز کردم! عطر خاص بیست و پنج شوال را مثل هر سال  با فکر به ریه ام سپردم و باز به در سوخته و اشک های ستاره ششم فکر کردم!هر سال این موقع حال و هوای این روزم امامزاده صالحی میشود و دلم راهی تجریش!عصر بود که یک نــــــه بلند نثار کردم به اطرافیان و از شرکت در مراسم با شکوه حنا بندان پسرخاله مجید امتناع کردم!و در برابر گلایه های مجید و همسرش که " بین ما و محسن خیلی فرق بود؟؟"لبخند زدم و از آنجا که دلایلم کارساز نبود سکوت کردم و به صاحب این روز فکر کردم!خاص هم شد این روز !!!!مثلا فامیلی را دیدم که دیروز استاد بود و امروز کاسب!!! بعد از حال و احوال علت لباس مشکی را پرسید و وقتی دلیلش را فهمید لبخند تلخی زد و با تمام فکر با قدرت گفت" رضا اینا گفتنا اما قبول نکردم گفتم احمد روشنفکره! نخندون مارو دست بردار".لبخند زدم و گفتم "حال یک ماه پیشتو دارم وقتی پدرت فوت شده بود و تو یک دست کامل مشکی پوش بودی"بعد از بحث های کوتاه ,دیدار امروز ما به سرعت به تاریخ سپرده شد و خوشحال به خانه بازگشتم با همان لباس مشکی!

این حس خوب امروز باید قلم میشد!

تازه گی ها عجیب دوست دارم که احساس های خوبم قلم شوند!!

دارم دوباره لبخند میشوم......

نوشته شده توسط پسر انسان در چهارشنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۱ |
به اندازه تمام دنیا فکر دارم این روز ها.باید خوب به دردسر این روز هایم که تحرک و انرژی وصف ناپذیرم را عجیب گرفته فکر کنم و مواظب باشم که نکند لحظه ای شانه خالی کنم و ببرم. در همین حال باید به آینده زهرا و راه طولانی پیش و رویش و اطراف تاریکش هم عمیق فکر کنم.او با وجود داشتن یک بابای بی مثل و عزیز ،دوست دارد به شانه های من تکیه بزند!فکر کردن به او را دوست دارم اما.... از همه عذاب آور تر فکر کنکور ارشد پیش رو است و زمان اندک مانده به این واقعه سنتی و نیز واحد های باقیمانده که نتیجه مرخصی های بسیار است!در این تفکرات هم هی ندای ناب مادر دوست داشتنی در گوشم میپیچد که" به جای این همه فکر خاموش و سکوت مطلق یکم به درست برس!یکم از غصه هات کم کن !فک نکن نمیفهمیماا!ببین واست آرزو دارما !!!"قربانش برم تمام کلماتش برایم امید است.او و بابای عزیزم خواستنی ترین موجودات روی زمین هستند برایم!خلاصه دوست دارم فکر داشته باشم و به فکر ،فکر کنم اما همیشه بین تفکر سپید و نظم یافته و تفکر خاکستری و شلوغ تفاوت ها بسیار است!این روز ها دوست دارم مثل قبل به درد ها و خوشی های دوستانم هم فکر کنم اما انگار فعلا ،نمیتوانم! سرم شلوغ است!!!وقت ندارم!!!!مثلا دلم می خواهد عمیق برای علی تازه بچه دار شده شاد باشم و هدیه خوبی بخرم!!!!برای سید منحرف شده غمگین باشم و همچنان تلاش کنم برای تولد دوباره ایمان او!!برای طاهای مزدوج شده آرزوی عشق و خوشبختی کنم!این روز ها دایره نگاهم دارد کوچکتر میشود !شاید چون غصه های این من بزرگتر شده باشد

نوشته شده توسط پسر انسان در پنجشنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۱ |
همیشه بچه خوبی میشدم آن سال ها تا بابابزرگ برایم یک قصه شیرین تعریف کند!همیشه با صبر خاص و ویژه به تمام سوال های یک احمد ده دوازده ساله بازیگوش پاسخ میگفت!و با لبخند های معروفش غلط های قرآنی من و ما را اصلاح میکرد!با تمام مهربانی اشکالات نمازم را گوشزد میکرد.خیلی ها که کم هم نیستند نعمت قرآن خوانی را از برکت وجود شیخ عباس میدانند!از جوانی تا همین چند سال پیش جلسات پر فکر قرآنی برقرار میکرد!بی تعطیلی !و امروز که زمین گیر شده است در هفتاد سالگی ،خیلی ها همچنان ناخودآگاه وقتی میبینند او را بی صدا اشک میریزند!یادش بخیر!وقتی کوچکتر بودم و او سالم بود خیلی خانه بابا بزرگ شلوغ بود!دائم می خنداند و یاد میداد! و وقتی جمع کوچکی باب غیبت را می گشودند فورا با یک جمله ساده غیبت را در نطفه کور میکرد!.همیشه با عشق و لبخند به ما میگفت :"بابا لازم نیست که همه جا خب حرف بزنیم که!آدم ارزشمند اونیه که کم حرف بزنه و خوب حرف بزنه و به جا حرف بزنه..."حالا او همچنان می خندد اگرچه بی صدا!حتی وقتی در سکوت ظهر میخواهد قدم  بزند و نمیتواند مثل معمول به تنهایی بلند شود و دوست ندارد کسی را بی خواب کند!حالا او میخندد حتی وقتی که زمین میخورد !و من حتی وقتی می بینمش هم دلم برایش تنگ میشود!!!بیشتر از همیشه دلم برای زیارت عاشوراهای پر سوزش تنگ میشود!دلم برای خاطرات جبهه اش تنگ میشود!جبهه ای که با سکوت کامل رفت و با سکوت کامل عشق بازی کرد مثل حال این روز هایش!!بین او و خدا چه میگذرد نمیدانم!مردی که به زور یک جمله را امروز تا انتها بر زبان می آورد هر صبح وقت اذان در خواب! بلند بلند اذان میگوید و چشمان همه را خیس میکند!!!!بابا بزرگ یا همان شیخ عباس ما همچنان بی صدا درد را فریاد میکند ،بابا بزرگ یا همان شیخ عباس یکبار هم شکوه از حال امروزش نکرده است

هر که در این بزم مقرب تر است

جام بلا بیشترش می دهند

نوشته شده توسط پسر انسان در دوشنبه ششم شهریور ۱۳۹۱ |