آری ما غنچه یک خوابیم
غنچه خواب؟
آیا مشکفیم؟
یک روزی بی جنبش
برگ اینجا؟
نی در دره مرگ
تاریکی ،تنهایی
نی خلوت زیبایی
به تماشا چه کسی می آید؟
چه کسی ما را می بوید؟
...................
و به بادی پر پر
...................
و فرودی دیگر
...................
سهراب سپهری ؛ زلال ترین عشق نگار دیروز
پ ن : حک شده ای بر روی دیوار اتاقم که تا هستم جاودانه خواهد ماند![]()
مدت هاست که هوای دلم آنطور نیست که میخواهم باشد ؛گاهی ابری است ،گاهی آفتابی. من کلا عاشق هوای ابری با چاشنی باران دانه درشت هستم! چاشنی بارانی شدن من هم فقط در ملاقات با پدر باب الحوائج است . این یکی را خوب میدانم خدایی!! عجیب دلنوازی میکند آقا ! مخصوصا وقتی درون تاکسی منتهی به حرم نشسته ای و یکباره گنبد طلایی و نابش به چشمت میخورد! وای که چه حسی ناب دارد ؛انگار میخواهی تا دقایقی دیگر در آغوش پدرت جای بگیری بغلش کنی و از غصه هایت بگویی و درد دل کنی بی منت .من مست این حس ناب هستم . یادش بخیر آخرین دیدار ! 88 سالی پر از صفحات نو که البته چقدر زود کهنه و پوسیده شدند۸۸ سالی که آخرین نگاه من در تاکسی منتهی به حرم به گنبد ناب بابا افتاد و دیگر تا به امروز ننشستم در تاکسی و ندیدم گنبد نابش را و امان از کارنامه سیاه ! و چقدر دلم تنگ آن اشترودل های شهرت است مولا جان بهتر بگویم بابا جان ! این ساعت که مینگارم قلبم زخمی درد های صفحات نگاشته شده ۸۸ است که امروز پوسیده ترین است و مولا جان ،بابا جان عجیب شکسته دلم !عجیب به وسعت تمام آن ۱۰ روز نمایشگاه قرآن و ۷ روز نمایشگاه کتاب! چقدر دلم میخواهد گوشه حرم باز بنشینم نجوا کنم با شما و یک دل سیر درد و دل بگویم و عشق بگیرم ،دور تا دور حرم بگردم و بوسه های آتشین بر ضریح نابت بزنم و گوشه امن حرمت بنشینم و زیارتنامه بخوانم و دست بر چشم بگذارم و دوباره با شما عاشقانه سخن بگویم ؛هر از گاهی به حیاط بیایم و نفسی بکشم و ریه ام را حال اساسی دهم از عطر ناب هوای بی نظیر حرمت .البته اینبار تنها!!!!
و چه زیباست این آرامش در کنار بودن با شما
و من مست این آرامشم
برای تو که در تمام لحظات دلتنگی هایم شانه ای استوار بودی
برای تو که اشک هایت و ذکر هایت
وقت شنیده نشدن صدای تپش های قلبم در چمبره سخت مرگ
نوید بازگشت دوباره من بود
برای تو که لبخند هایت وقت بی قراریم شروع بارانی شدن بود
برای تو که تنها معلم عاشقی من بودی
هیچ چیز قابلی ندارم!!
شرمنده ام!
فقط یک چیز با اجازه و صادقانه
همین لبخند ناب را که تو بر لبانم نگاشتی به پاس دریای بی کران مهرت
میتوانم هدیه دهم؟
پس
مادرم با تمام وجود دوستت دارم.
دلم گرفت اما فقط گرفت
و نبارید مانند ابر هایی که می گریند و به سرعت جایشان را به آفتاب می دهند.!!!
ای کاش من هم شیدا و سر گردان بودم و به دنبال خیابانی که مهدی در آن قدم می گذارد....
خیلی وقت است طعم انتظار جمعه ها از کامم پاک شده.....
بعضی وقت ها اصلا یادم می رود امروز جمعه بود!
بوی نرگس های پاک دیگر به مشامم نمیرسد انگار سرما خورده ام!
و چه درد که طعم جمعه ها و خاصه بعد از طلوع برای مهدی تلخ است..........تلخ... .
اما چه چقدر جالب است این حس ناب من !!!!
اینکه من این شیرینی قبل طلوع را و حتی تلخی بعد از طلوع را حس نمیکنم!
مهدی آمده
راس قرار انتظار
و من همچنان پشت دیوار انتظار