خدا هميشه هست، نزديك تر از رگ گردن!! از رگ گردن كه تعارف و شعار تبليغاتي نيست!! كافيست عاشقانه در كوچه هاي تنهايي همچون عشاق به دنبال نشاني اش بگرديم...اصلا بشويم خبرنگار افتخاري انسانيت و راه بيافتيم دنبال سوژه هايي از او براي عاشق شدن، ازلي شدن، الهي شدن!
شيخ عباس يادم داد چگونه عاشق باشم...
تلاطم یه دل صبور:
وقتی سکوت داری، معنی اش این نیست که حرفی نداری برای گفتن یا حرف هایت به انباری دلت رفته اند و لا به لای اساسیه ها گم شدهاند !!!! نه !!!! اتفاقا پری از گفتن...کلمات دارند جوشش و خروش می کنند همچون آتشفشان آماده برای فوران ... کلمات جایی برای نشستن هم ندارند جوریکه ظرفیت اتاق صبرت دارد تکمیل می شود اما چه باید کرد "وقتی محکومی به صبر" ؟؟ دغدغه هایی مضطربانه با فریاد بلند درونت را بهم میریزد "جفت و جور شو زندگی!!معطلی؟ بازی می کنی زندگی؟ دارد دیر می شود" و این اضطراب و تلاطم خواب را از چشمانت می رباید و تو باید جوری وانمود کنی که انگار نه انگار! و فکر می کنند که تو بی خیالی! در حالیکه دلت می خواهد خاص بفهمند که سماور دلت جوش است کمی صبر کنند چای خوش طعم وفا میریزد...
پنجشنبه بد جور حالم خرب بود قاب عکسش روی دیوار اینبار حال دیگری داشت! می آمدند و تسلیت می گفتند دسته دسته "هر چه داریم از شیخ است، درس زندگی داد..." و من و بغض درون گلو ! هر جمله داغم را تازه تر می کرد تازه میفهمیدم چه کسی را از دست داده ام! عشق بود برایم! سکوتش، لبخندش، پند هایش! ایمانش! سخت است باورش برایم سخت است! درد می کشید اما تو نمیفهمیدی دارد درد میکشد!! گاهی در خلوت آرام اشک میریخت و من و همه جگرمان می سوخت!
جگرم سوخت! مادرم گفت" هفته پیش که حالش خوب نبود، گفت احمدم کجاست پس چرا نمیبینمش ؟؟" کاش بودم،این نبودن جگرم سوزاند! ساعات پیش از رفتن دیدند در اوج درد، دارد به سمت آسمان لبخند میزند، عمه گفت خوشحال شدم صدا زدم گفتم بیایید آقا حالش خوب شد! و من تازه میفهمم راز اذان های سحرش را در اوج بیماری! حالا می فهمم راز این همه شیدایی و شور و عشق را!
حالا از امشب می خواهم فیلم هایش را مرور کنم، به این عکس های معصومانه نگاه کنم، باید وانمود کنم آرامم! باید وانمود کنم که فهمیده ام که هر کسی روزی پیمانه اش پر میشود!!! صبر می کنم صبر...
از پنجشنبه هر وقت بغضم راحتم میگذارد فکر میکنم به لحظه لحظه های زندگانیش! به بودنش، صبرش، به ایمانش، به ولایتمداری اش، به نماز شب های خالصانه اش،اصلا به خودش !از خدا خواسته ام آرامشش را، ولایتمدار اش و ایمانش را روزی ام کند...
دلم برایت تنگ است بابا...
سر راه قرار شد مادر را هم به امامزاده ببرم، فرمودند که حاچ خانوم... گفتند هم می آیند، برو دم منزلشان احمد جان، رفتیم، سوار شدند... چند دقیقه بعد از سلام و احوال پرسی...:
"احمد آقا با... هنوزم دوستی؟"
"یه مدتیه خبر ندارم حاچ خانوم متاسفانه اما حاج آقا... رو ماهی یکی دو دفعه تو هیئت میبینم جویای حال آقا...هستم"
"همون بهتر با ... رابطه نداری!اون بابای پدر سوخته معلومه بچش چی میشه!!"
"شوخی می کید حاچ خانوم؟؟؟؟ درست نیست در مورده مومنین اینجوری صحبت کنیما!"
"مومنین؟؟؟ هنوز خامی، ساده ای! میگم که بدونی گول هر ریشی رو نخورید شما جوونا!
دوست مسجدیم چند وقت پیش مرد گنده رو ونک شونه به شونه یه دختره دیده بود
قباحت داره خجالت نمیکشه!؟...."
و من در حال جدال با نفس اماره! هر لحظه ممکن بود فوران کند و جواب حسابی و تندی را نثار به اصطلاح حاچ خانوم نماید!
"فکر کنم داریم بالاتر از غیبت رو میگیم و گوش میدیم! شد تهمت! تهمت به یه مومن حسابی! روی حساب یک نقل قول بی سند و مدرک! (نفس این عمل حرامه!) حاچ خانوم شما جای مادر بنده من باید از شما درس بگیرم اما جسارتا این دوست شما اگر نیت خیر داشت هرگز این دیده غیر قابل اطمینان را که می شود هزار برداشت کرد از آن را مطرح نمی کردند!..."
مادر فورا بحث را عوض می کنند! اما حاچ خانوم که حسابی ترش کرده اند! کم نمی آورند و در راند بعدی غیبت فلان همسایه را پیش میکشند! با سرعتی عجیب میتازیم تا به امامزاده برسیم و شکر خدا به امام زاده میرسیم و ...
و دلم برای مادر میسوزد که زیارتش اینبار اینگونه رقم خورد و به جای رسیدن به حس و حال معنوی و انجام مناجات، باید مدام حرف عوض کند تا حرف های مفت تحویل گوش سالمش ندهد
پی نگار اول
تاب ندارم! قطعا در آینده در این خصوص در لشگریان عشق می نگارم! قبح غیبت و تهمت دارد میریزد انگار! ریخت که مجری مومن خانه نشین شد! باید در این میدان جهاد کرد دل به دریا زد و با شمشیر ایمان بساط چرند گویی را برچید! هر جا بحث به بیراهه رفت باید گارد محکم گرفت و سفره را جمع کرد! بگذاریم کامشان تلخ شود! عیبیی ندارد امل خطاب شویم!
خدا امل ها را دوست دارد
پی نگار دوم
تا وقت موعود صبر می کنم،ساکت و آرام (داخل پرانتز :سخت است)
هر چه خدا خواست همان می شود....
وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ
یعنی اگر عبد شدی دیگر قرار نیست هیچ کجا تنها باشی
وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ
یعنی این منم که دست دوستی را دراز کرده ام، بسم الله...
یعنی اگر دوست شدیم، نگران نباش از سختی ها که لحظه لحظه های این زندگی برایت آرامش می شود
چون من از قبل گفته ام تو را در سختی و رنج آفریدم...
وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ
یعنی من از هر مخلوقی به تو نزدیک تر هستم گاهی اوقات آنقدر نزدیک که می توانی نفس زدن من را حس کنی
کافیست عبد شوی...
گاهی اوقات باید ساکت شوی!
گاهی اوقات باید گوش شوی!
اگر خوب گوش کنی صدای من را می شنوی
برای رستگاری توست که می گویم :
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيم
قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ
الَّذِينَ هُمْ فىِ صَلَاتهِِمْ خَاشِعُونَ
وَ الَّذِينَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ
وَ الَّذِينَ هُمْ لِلزَّكَوةِ فَعِلُونَ
وَ الَّذِينَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حَافِظُونَ
إِلَّا عَلىَ أَزْوَاجِهِمْ أَوْ مَا مَلَكَتْ أَيْمَانهُُمْ فَإِنهَُّمْ غَيرُْ مَلُومِينَ
فَمَنِ ابْتَغَى وَرَاءَ ذَالِكَ فَأُوْلَئكَ هُمُ الْعَادُونَ
وَ الَّذِينَ هُمْ لِأَمَانَاتِهِمْ وَ عَهْدِهِمْ رَاعُونَ
وَ الَّذِينَ هُمْ عَلىَ صَلَوَاتهِِمْ يحَُافِظُونَ
أُوْلَئكَ هُمُ الْوَارِثُونَ
الَّذِينَ يَرِثُونَ الْفِرْدَوْسَ هُمْ فِيهَا خَلِدُون
پی نگار اول:
آسمان می گوید:
"مژده مژده
ابر های باران امید در راهند"
ندایی می گوید حالا باید خاص تر از همیشه به "آسمانی" فکر کنی.
دیر نمی شود
.......