به ایستگاه شعبان که میرسند،

 خاص تر از همیشه جمعه های انتظار را صبح می کنند!

شیعه به امید زنده است... 



نوشته شده توسط پسر انسان در پنجشنبه سی ام خرداد ۱۳۹۲ |
داریم به ایستگاه فراموشی کامل می رسیم ؟!

مخصوصا میرود چند ده متر آن طرف تر رد می شود که نکند از کنار مزار شهدا عبور کرده باشد و همكلاسي هاي مونثش بگویند اينم كه امله !!! توقع داريم فاتحه بخواند؟! 

داریم به ایستگاه بی غیرتی می رسیم؟!

سر كلاس چنان خونش به جوش آمده بود كه فكر كردم آسمان تالاپي افتاده است زمين!!! والا! وقتي گفت كه "چرا بايد مقبره وسط حياط باشه مگه اينجا قبرستونه" جا خورديم ما و استاد!!! حتا آقاي رحماني روشنفكر كه مدام نق ميزند از گراني و بيكاري جوانان و مدام با هم كلنجار ميرويم هم آن روز گفت" پسر هنوز زوده بفهمي شهيد كي بود هنوز زوده خيلي چيزا رو بفهمي"

داريم به ايستگاه جهل مي رسيم؟!

فکر می کنم امروز فاتحه خواندن و دست کشیدن روی قبر شهید حكم جهاد را داشته باشد
که وقتی می رود و دست روی صورت میکشد، با صدای بلند قهقه بزنند و زمزمه كنند از سر تاسف كه "چرا بايد درست جاييكه ما هستيم بايد يه مشت جك و جواد هم همونجا باشن"
راستي اگر شهيد گمنام نبود كجا بوديم؟! چرا كسي اين سوال را از خود نمي پرسد

داريم به كدام ايستگاه مي رسيم؟!

نوشته شده توسط پسر انسان در پنجشنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۲ |
 

جسم تو کامل است، ناقص نیست
می‌دهد عطر یک بغل گل یاس
دستت اما حکایتی دارد…
رَحِمَ اللهُ عَمِی العباس!


پی نگار اول:

این روز ها عجیب خاطره های تلخ در ذهنم تداعی می شوند

خدا کند امسال دیگر حکایت دست تکرار نشود

که شود،

قسم به آسمانِ الله

 غوغایی بر پا کنیم که از یاد مردم دنیا پاک نشود

نوشته شده توسط پسر انسان در جمعه هفدهم خرداد ۱۳۹۲ |
 

اگر ما مسافریم،

اگر این دنیا ( فقط یک ) مسافرخانه است،

پس دلبستن به مسافرخانه از برای چیست؟!!

 

پی نگار اول :

امیرالمومنین علیه السلام :

"اي‌ مردم‌! تمام‌ افراد بشر در زندگي‌ خود برخورد مي‌كنند با چيزي‌ كه‌ از آن‌ فرار مي‌كرده‌اند كه‌ همان‌ مرگست‌. و اجل‌ و مدّت‌ زندگي‌ همان‌ زماني‌ است‌ كه‌ نفس‌ او را به‌ مرگ‌ سوق‌ مي‌دهد و رهبري‌ مي‌كند، و فرار از آن‌ عين‌ برخورد و رسيدن‌ به‌ آنست‌. چه‌ بسيار روزها گذشت‌ كه‌ من‌ در صدد جستجو و تفحّص‌ از حقيقت‌ بروز اين‌ واقعه‌ بودم‌ ولي‌ خداوند او را به‌ ارادۀ جدّيّه‌ خود مخفي‌ داشت‌؛ هيهات‌! اين‌ دانشي‌ است‌ كه‌ در خزانه علم‌ الهي‌ مخفي‌ است‌"
                                                         نهج‌ البلاغة‌ خطبۀ 147

 


.......
نوشته شده توسط پسر انسان در پنجشنبه نهم خرداد ۱۳۹۲ |
وقت هایی که دلت می خواهد "تنها" باشی و فکر کنی ، آنقدر که بی هیچ هیاهویی به آرامش برسی، گزینه های زیادی جلوی راهت سبز می شوند مثلا:

ساکت را ببندی و تنهایی راهی شمال شوی تا چند روزی هوای سبز و پاک دریا را به ریه ات برسانی و یا اینکه به سمت یک پیاده روی حسابی روی بیاوری ... یا که اصلا بروی دو ساعت فیلم درست و درمون ببینی، انصافا دیدن عمیق یک فیلم با ارزش که البته خیلی وقت است خبری از آن نیست خیلی حال آدم را جا می آورد! یک گزینه خاص و ناب هم می ماند، بزنی به دل کوه و دست در دست مادر طبیعت بگذاری و خوب فکر کنی با نشاطی بی نظیر جواب میدهد ها!

همه این گزینه ها آرامش دارند و تو را به سمت خوب فکر کردن سوق می دهند اما یک گزینه می ماند که عجیب دلت را آرام، ذهنت را متمرکز و هوای زندگی ات را آسمانی می کند!شور وصف ناپذیری در تو ایجاد کرده ، دوباره تو را به خودت باز می گرداند ، نه آن "من" گذشته ! بلکه پیشرفته و مدرن تر از قبل!

ابتدا باید گوشی را خاموش کنی تا برای یکبار هم که شده خودت باشی و خودت! یک سبد پر از تنقلات برداری بعد بروی سمت پمپ بنزین ایرانپارس، باک ماشین را پر کنی و راهی فیروزه ای ترین نقطه دنیا شده و مهمان امام زمان شوی! تو باشی و امام زمان و نماز خاص پر نور خودش، بعد از درد و دل و مشاوره با حضرت بنشینی اینبار کنار پایش، برای عرض ادب ابتدا  از او کسب اجازه کنی و سپس عاشقانه ترین ندای آسمان را بر زبان جاری سازی:

بسم الله الرحمن الرحیم 
عَنْ فاطِمَةَ الزَّهْراَّءِ عَلَيْهَا السَّلامُ بِنْتِ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ قالَ سَمِعْتُ فاطِمَةَ اَنَّها قالَتْ دَخَلَ عَلَىَّ اَبى رَسُولُ اللَّهِ فى بَعْضِ الاَْيّامِ فَقالَ السَّلامُ عَلَيْكِ يا فاطِمَةُ فَقُلْتُ عَلَيْكَ السَّلامُ قالَ اِنّى اَجِدُ فى بَدَنى ضُعْفاً فَقُلْتُ لَهُ اُعيذُكَ بِاللَّهِ يا اَبَتاهُ مِنَ الضُّعْفِ فَقَالَ يا فاطِمَةُ ايتينى بِالْكِساَّءِ الْيَمانى...


شب که خواستی سر بر بالین بگذاری تفاوت امشب با شب گذشته را خوب درک می کنی!!!

به آرامش که هیچ به مقام یقین هم می رسی!


 پی نگار اول :

بالاخره در عرض یک نصف روز به مقام آرامش رسیدم! به تصمیمی که دو هفته پیش قطعی اش کرده بودم، به سبک مدیران موفق دنیا فکر کردم، دوباره به یقین رسیدم، اما در دلم بلند و با یقینی متفاوت تر از همیشه "افوض امری الى الله" را خواندم.......


هر چه خدا خواست همان می شود

نوشته شده توسط پسر انسان در پنجشنبه دوم خرداد ۱۳۹۲ |