"برید صندوق پرداخت کنید، بعد تشریف ببرید اتاق آزمایشگاه فلان مستقیم سمت راست انتهای سالن ..."
صف پرداخت دعوایی عجیب شکل گرفت بین یک مراجعه کننده با صندوق دار چند دقیقه بعد صدای بلند گو بلند شد که انتظامات به صندوق... بعد از چند لحظه اینبار از اتاق ته سالن، ورودیِ اتاق عینک، صداهایی می آمد که دوباره بلندگو شروع کرد به فریاد کردن که انتظامات به اتاق عینک!!
رفتیم آزمایشگاه، خانوم مسئول دستور دکتر را گرفتند با عجله خواندند و گفتند بنشینید روی صندلی تا خون بگیرم!!! و من مات و مبهوت!
"عذر میخوام مطمئنید اشتیاه نمی کنید؟!!!!!!"
"خیر ..."
بعد از آن که کلی خون از ما گرفتند آن هم در صبح دوشنبه آخر ماه مبارک بدترین ساعت برای خون دادن! گفتند با خون تان قطره برای چشمتان درست میکنیم هفته اینده اگه آماده بود بیایید بگیرید و طبق دستور پزشک قطره ها را در چشمتان بیاندازید....! و من همچنان مات! :
"دکتر هنوز تشخیص ندادن اونوقت چجوری قطره تجویز کردند؟؟!"
"میشه برگه رو ببینم دوباره... ای وای شرمنده عذر میخوام اشتباه شد آزمایش شما خون نبوده برید صندوق پولو پس بگیرید این یکی رو پرداخت کنید!!! اصلا مسئول پذیرش اشتباه کرده آقا... حواسشو جمع نمیکنه به خدا ...آقای دکتــــــــــــــر....
در راه برگشت درب ورودی مطب قرنیه، حراست درگیر با یک نفر دیگر و فحش و ناسزا و ...
آرامش کجاست؟!
پی نگار اول:
در اتوبان همت سمند تر تمیزی را دیدم که یک زوج حزب اللهی جوان مرتب و خندان، با افتخار عکس حضرت آقا را به ماشین زده بودند... چقدر شور دارد این شجاعت این یقین!!قرار شد از این به بعد هر کس موتور یا ماشین دارد حداقل یک "لبیک یا خامنه ای" شیک را به وسیله نقلیه اش نصب کند به زودی این قرار را به فضای مجازی هم منتقل میکنیم.
وقتی به چیزی اعتقاد یقینی داری بی واهمه فریادش کن!
پی نگار دوم:
وقتی در اوج دلتنگی یکباره دلت قرص میشود که هست.......
حالا شد يك سال و دو ماه !!
و من
توكل را تمام قد صرف كرده ام
تلاش را دارم مضاعف تر از هميشه به كمال مي رسانم
اميد را هم روز به روز زنده تر ميبينم
حالا كلمه صـه هرفي هم كه مدام انگيزه تزريق مي كند
پس ...
درد نوشت:
دوري از پدر بزرگ دارد به ايستگاه چهلم ميرسد...
گاهی وقت ها دلت تنگ میشود خیلی ساکت و خیلی صبور...
دارد به در و دیوار میزند که شود که حل شود... اساسا یاد گرفته است خودش به هر دری بزند... خودش روی پای خودش بایستد ! اما زمان نیاز دارد برای رسیدن !برنامه دارد براي رسيدن! توكل هم كرد براي رسيدن، پس باید صبر کند... اين وسط حالا هي نگران هم ميشود كه نكند كه نكند... !
بنگريد اگر من در نتيجه اين ضربت او (ابن ملجم) از دنيا رفتم، يك ضربه بر او وارد كنيد و هرگز قاتل را مثله نكنيد زيرا من از رسول خدا شنيدم :
"بپرهيزيد از مثله كردن، اگرچه سگ هار باشد"
نامه 47 نهج البلاغه
بنده آنجايي هست كه خدا مي خواهد پرسش نمي كند، ان قلت نمي آورد، مايوس نمي شود...
بندگي يعني چشمانت را با يقين ببندي، در مسير نسيم قرار گرفته، صورتت را سمت آسمان بچرخاني، دقيقا همان جا كه نسيم قرار است بوزد و ديگر نگويي نكند گرد باد باشد!نكند...توكل يا پرتاب شدن در آغوش خدا يعني تكرار مداوم اين جمله "هر چه خدا خواست همان مي شود"حالا نسيم كه رسيد، موهايت را كه تكان داد، صورتت را خنك كرد، ضربان قلبت را كه آرام نمود
تازه ميفهمي عشق چقدر ناب است...