بدون اغراق هنوز هم دلم برایش عجیب تنگ میشود ! نیمه شعبانِ هشتاد و شش بود .یادش به خیر! در حال تدارک آخرین برنامه سلام بر آفتاب آن سال بودیم که به یکباره گوشی زنگ میخورد "احمد بیا بدو.....باید بریم.....آقا سید شهید شده!!" در کنارش آرامشم جنسش فرق داشت!عشق داشت نفسش و شوخی هایش! وقتی گفتند
شهید شیمیایی , فکر کردم فقط من را قابل ندانسته بود ! دیددم حتی مجتبی و عروس عمه هم نمی دانستند! سال ها رنج کشید و دم نزد! سرفه میکرد و میگفت "امان از این ریه های خراب چیزی نیست!" و من حالا میفهمم که واقعا هم چیزی نبود!! عشق بازی که این حرف ها را ندارد! بعد از شهادت بود که مجتبی علت جمعه گردی های پدرش را فهمید , صلواتی تا آنجا که وقت بود و هر تعداد از نماز گزاران را که می توانست , تا محل نماز جمعه با خود همسفر میکرد!
آقا سید هنوز هم برایم زنده است
هنوز هم برایم هضم این کلمه ی قرمز که پشت نام او جا خوش کرده است , سخت است:
شهید سید علی فارسی

نوشته شده توسط پسر انسان در شنبه یکم مهر ۱۳۹۱
|