پنجشنبه بد جور حالم خرب بود قاب عکسش روی دیوار اینبار حال دیگری داشت! می آمدند و تسلیت می گفتند دسته دسته "هر چه داریم از شیخ است، درس زندگی داد..." و من و بغض درون گلو ! هر جمله داغم را تازه تر می کرد تازه میفهمیدم چه کسی را از دست داده ام! عشق بود برایم! سکوتش، لبخندش، پند هایش! ایمانش! سخت است باورش برایم سخت است! درد می کشید اما تو نمیفهمیدی دارد درد میکشد!! گاهی در خلوت آرام اشک میریخت و من و همه جگرمان می سوخت!
جگرم سوخت! مادرم گفت" هفته پیش که حالش خوب نبود، گفت احمدم کجاست پس چرا نمیبینمش ؟؟" کاش بودم،این نبودن جگرم سوزاند! ساعات پیش از رفتن دیدند در اوج درد، دارد به سمت آسمان لبخند میزند، عمه گفت خوشحال شدم صدا زدم گفتم بیایید آقا حالش خوب شد! و من تازه میفهمم راز اذان های سحرش را در اوج بیماری! حالا می فهمم راز این همه شیدایی و شور و عشق را!
حالا از امشب می خواهم فیلم هایش را مرور کنم، به این عکس های معصومانه نگاه کنم، باید وانمود کنم آرامم! باید وانمود کنم که فهمیده ام که هر کسی روزی پیمانه اش پر میشود!!! صبر می کنم صبر...
از پنجشنبه هر وقت بغضم راحتم میگذارد فکر میکنم به لحظه لحظه های زندگانیش! به بودنش، صبرش، به ایمانش، به ولایتمداری اش، به نماز شب های خالصانه اش،اصلا به خودش !از خدا خواسته ام آرامشش را، ولایتمدار اش و ایمانش را روزی ام کند...
دلم برایت تنگ است بابا...