دلم گرفت  اما فقط گرفت

و نبارید مانند ابر هایی که می گریند و به سرعت جایشان را به آفتاب می دهند.!!!

ای کاش من هم شیدا و سر گردان بودم و به دنبال خیابانی که مهدی در آن قدم می گذارد....

خیلی وقت است طعم انتظار جمعه ها از کامم پاک شده.....

بعضی وقت ها اصلا یادم می رود امروز جمعه بود!

بوی نرگس های پاک دیگر به مشامم نمیرسد انگار سرما خورده ام!

و چه درد که  طعم جمعه ها و خاصه بعد از طلوع برای مهدی تلخ است..........تلخ... .

اما چه چقدر جالب است این حس ناب من !!!!

اینکه من این شیرینی قبل طلوع را و حتی تلخی بعد از طلوع را حس نمیکنم!

مهدی آمده

راس قرار انتظار

و من همچنان پشت دیوار انتظار

نوشته شده توسط پسر انسان در جمعه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۱ |